المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

667

مروج الذهب ( فارسى )

باره امور جنگ مشاور او كن كه نافرمانى نخواهد كرد » و چون عبد الرحمن برون شد عثمان بنزد عمر آمد كه به دو گفت « اى ابو عبد الله به من بگو بروم يا بمانم ؟ » عثمان گفت « اى امير المؤمنين بمان و سپاه بفرست زيرا اين خطر هست كه اگر حادثه‌اى براى تو رخ دهد عرب از اسلام بگردد سپاه بفرست و سپاهى را بسپاه بعد تقويت كن و مردى را بفرست كه در كار جنگ تجربه و بصيرت داشته باشد » عمر گفت « مثلا كى ؟ » گفت « على بن ابى طالب » گفت « او را ببين و گفتگو كن ببين آيا به اين كار راغب هست يا نه ؟ » عثمان برون شد و على را بديد و با او گفتگو كرد و على اين را خوش نداشت و نپذيرفت عثمان پيش عمر بازگشت و به دو خبر داد عمر گفت « ديگر كى ؟ » گفت « سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل » عمر گفت : « اين كار از او ساخته نيست » عثمان گفت « طلحه بن عبيد الله » عمر گفت « مرد شجاع شمشير زن تيراندازى را به نظر دارم اما بيم دارم تدبير امور جنگ نداند » گفت « اى امير المؤمنين اين شخص كيست ؟ » گفت « سعد بن ابى وقاص » عثمان گفت « اين كار از او ساخته است ولى اينجا نيست و من از اين جهت اسم او را نبردم كه گفتم اكنون بكارى مشغولست » عمر گفت « به نظر من اينست كه او را بفرستم و بنويسم كه از محل خود حركت كند » عثمان گفت « به او دستور بده با گروهى از اهل تجربه و بصيرت جنگ مشورت كند و كارى را بىمشورت آنها فيصل ندهد » عمر چنين كرد و به سعد نوشت سوى عراق حركت كند . جرير بن عبد الله بجلى كه طايفه بجيله فرمانبر او بودند بنزد عمر آمد كه آنها را سوى عراق فرستاد و گفت هر چه از سياهبوم گرفتند حاصل آن مال و خودشان باشد آنها را در غنيمت مسلمانان شريك كرد عمر بمشايعت آنها برون شد و جرير به ناحيه ابله رفت و از آنجا راه مدائن گرفت مرزبان مدائن كه سالار ده هزار تن از اسواران ايران بود از آمدن جرير خبر يافت و اين پس از جنگ پل و كشته شدن ابو عبيد و سليط بود مردم بجيله به جرير گفتند « از دجله بگذريم